فصلنامه ادبی داستانی خوانش

شهر در رمان

 شهر در رمان
نویسنده: لیلا بنگران

ملاحظاتی درباره ی بازنمایی

شهر در رمان

مقایسه تطبیقی سنت پتزربورگ در دو رمان ابلوموف و جنایت و مکافات

لیلا بنگران

 

مقدمه

از ديد جامعه‌شناسي ادبيات،‌ رمان «نوعي» است كه با ايجاد جامعه صنعتي و پا گرفتن طبقه جديد سرمايه‌داري پيدا شده است و نشان‌دهنده آراي فرهنگي اين طبقه بوده است. آنتوني گيدنز در جامعه‌شناسي درباره ويژگي‌هاي شهر نشيني امروزي یادآور می‌شود که همه جوامع صنعتي امروزي به ميزان بسيار زيادي شهر نشين‌اند. بنابراین شهر پديده‌اي است زاده دنياي مدرن که بحث‌هاي فراوانی را به خود معطوف كرده است و هر رشته به فراخور ظرفيت‌هاي خود به آن پرداخته است. شهر از نگاه داستان‌نويسان هم پنهان نمانده است و آن‌ها هم در قالب داستان به كنكاش در آن پرداخته‌اند . وجه مميزه اين نوع نگاه آن است كه علاوه بر آنکه ساختار داستاني براي خواننده جذاب و خواندني مي‌شود، زمينه‌هاي جامعه‌شناختی و روانشناختی هم به صورتی كلي در آن لحاظ مي‌شود. داستان بدون مکان به وجود نمی‌آید، داستان اگر فاقد مکان باشد داستان نیست. یکی از عناصر اساسی همه داستان‌های قرن بیستم در سراسر جهان مکان است: از پروست و جویس و ولف گرفته تا همینگوی، فاکنر، یوسا، کوندرا و دیگران. حس مکان باید از طریق داستان به خواننده منتقل شود وگرنه نوشته الکن و ناقص می‌ماند، این امر البته چندان مهم نیست که مکان داستان در کتاب‌های جغرافیا یا راهنمای شهری ثبت شده باشد یا خیر؛ مهم این است که مکان در باورپذیری داستان صاحب نقش است و رویداد را از حالت انتزاعی خارج می‌کند. درست است که پديده رمان حاصل زندگي شهري است، اما اين بدان معنا نيست كه هر رماني خود را تابع نعل به نعل قوانين شهري بداند بلكه برعكس، بر تمامي اين قوانين مي‌تازد. به نظر مي‌رسد كه اين رشته ادبي كينه‌اي ازلي نسبت به عنصر شهرنشيني داشته باشد. چون در هيچ رماني نديده‌ايم كه نگاهي صد در صد مثبت به اين مقوله وجود داشته باشد. آنچه كه هنر رمان‌نويسي را از ديگر رشته‌هاي مربوط به نوشتن جدا مي‌كند، همين ناسازگاري آن با مسئله شهرنشيني است. انتقاداتي صريح، بي‌پرده و كاملاً پيچيده در واقعيات زندگي شهري كه از لابه‌لاي گفتار و كردار اكثر شخصيت‌هاي مهم رمان‌هاي كوچك و بزرگ تحويل خواننده مي‌شود مويد اين مسئله است كه انگار ذات رمان براي خرده‌گيري از عنصر شهري و شهرنشيني پديد آمده است. در همین راستا می‌توان به آثار نخستین نویسندگان قصه مانند ریچاردسون اشاره کرد که بر خلاف قصه‌های دیفو که بسیاری از جنبه‌های مثبت شهرنشینی را در بر دارند، آثار او نه زندگی تمام اجتماع ، بلکه بی‌اعتمادی شخصی عمیق و حتی ترس از محیط شهری را به بیان می‌آورد (وات، 1379). از این رو، به نظر می‌رسد پرداختن به مقوله شهر جزو موارد علاقه حوزه‌های علوم اجتماعی است. اما قبل از آن که به بررسی نقش شهر در رمان بپردازیم، لازم است مقدمتاً درباره تاریخ شهر در ادبیات سخنی گفته شود.

نگاهی تاریخی به شهر در ادبیات

سائول بلاو شهر را به مثابه توضیحی از تجربه انسانی می‌داند که به صورت خاصی تجسد یافته است و البته از نظر او این توضیح شامل تاریخ شخصی افراد و تجربه روایت شده آن‌ها نیز می‌شود (بلاو ، 1987). از این منظر، شهر موجودیتی می‌یابد که قابل مقایسه با توضیحات کلاسیک جغرافیایی نیست بلکه این تجربه‌ای کاملاٌ متفاوت است. جغرافی‌دانان شهری مدل‌هایی را برای تشریح و تبیین پدیده‌ها به کار می‌برند تا فی‌المثل گسترش جغرافیایی و امکانات شهری، الگوهای جمعیت‌شناختی، جریان‌های ترافیکی و توانای‌یهای اقتصادی شهر را توضیح دهند. بعضی از ایشان حتی دیدگاهی مکانیستی را در خصوص شهرها به خدمت می‌گیرند و از فرمول‌های ریاضی برای حل مشکلات شهری استفاده می‌کنند. برخی دیگر از جمله مامفورد، اعم توجه خودشان را به شهرها به مثابه مکان‌هایی برای رفتارگری انسانی معطوف می‌کنند. در عین حال، برخی دیگر شهرها را جایگاه توسعه دریافت‌های تاریخی می‌دانند.(مامفورد، 1961). دیدگاه‌های متفاوت ایدئولوژیک موجب بسط دادن قیاسی- استقرایی اینگونه تحلیل‌ها درباره شهر شده است و تجربه‌گرایی از سویی و پوزیتیویسم منطقی از سوی دیگر به این بحث‌ها دامن زده‌اند. با این‌همه، تحقیقات برخاسته از سنت مارکسیستی مانند آنچه دیوید هاروی درباره شهر گفته است این تحلیل‌ها را به چالش کشیده است. اصولا این نوع نگاه به شهر که به گشودن دست مهندسان و فناوران منجر شد یکی از عواملی بوده است که در ساخت شهرهای تازه در جهان دخیل بوده است. شهرهایی که از حیث فن‌سالاری بی‌نقص، ولی از حیث رویکردهای اجتماعی و انسانی معضله‌دار بوده‌اند. به یاد بیاوریم که مکتب شیکاگو از بدو امر هم خویش را برای بررسی مسائل مبتلابه شهری به کار بست و خود موجد رویکردهای نوپدیدی در عرصه مطالعات اجتماعی نیز شد.

مدل‌های تحلیل تجربی از آن دست که گفتیم، به هر حال با رویکرد جغرافیایی در می‌آمیزند، ولی دیدگاه دیگری که بر تجربه انسانی، هم به صورت تجربه فردی و هم به صورت تجربه جمعی، تاکید می‌کنند رفته‌رفته قوت گرفته است. شاید ساده‌ترین رویکرد این باشد که اصولاٌ شهر بنا به تجربه انسانی شکل می‌گیرد. پیتر پرستون (1994) داستان فردی سکولار را نقل می‌کند که به دیدن کلیسایی در شهر می‌رود، کلیسایی متعلق به دوره تعبد، ولی آنچه که او بعد از دیدار از کلیسا می‌گوید بازنمای تعریف شهر است: در کلیسا چیزی وجود دارد که به خودی خود و قائم به ذات عمل می‌کند، آهن‌ربایی نامرئی ساخته شده از احساسات پنهان هزاران تولد و ازدواج و مرگ در دل این کلیسا و تمام تفکراتی که در اطراف آن شکل گرفته است. از این رو کلیسا به مکانی قابل تامل بدل می‌شود که احساس را برمی‌انگیزد و فاصله‌ها را گم می‌کند. هوای شهر نیز به همین سان آغشته به عطری است که سرشار از آرزوها ، امیدها و ناامیدی‌ها و رنج‌های کسانی است که در آن زیسته‌اند، درست به مانند همان کلیسا و در اصل، این عطر است که شهر را شکل می‌دهد. شهر محل زندگی روزمره است و به اعتبار همین محل توجه رمان‌نویسان.

شهر گونه‌ای اجتماع و انباشتگی است، اما نه فقط از حیث جمعیت‌شناختی، اقتصادی یا طراحی شهری، بلکه از آن مهم‌تر، از حیث احساس و عاطفه. از همین رو شهرها چیزی بیش از محیطی‌اند که ایشان را می‌سازند – چنان‌که مهندسان و معماران می‌گویند- و بیش از مجموعه‌ای از طبقات اقتصادی یا روابط اجتماعی‌اند- چنان که مارکسیست‌ها و اقتصاددانان و جامعه‌شناسان آن را می‌فهمند. شهرها تجربه‌های زیسته‌ای از زندگی، رنج و مرگ‌اند. به همین اعتبار شهر از دیدگاه رمان‌نویسان و شاعران شخصیتی خاص می‌یابد، زمینه‌ای از فرصت‌ها، تنش‌ها، چالش‌ها و گزینه‌ای برای بیان زندگی. این امر البته به معنای بی‌اعتبار کردن رهیافت‌های دیگر نیست، اما تجربه خاص فردی از زندگی روزمره در دنیای مدرن و منظر کاملاً شخصی رمان است که شهر را در ادبیات جلوه‌ای دیگرگون می‌بخشد جلوه‌ای که در تاریخ ادبیات قابل پی‌جویی است.

شهر همواره به منزله قالبی برای نمادی ادبی متجلی شده است و از همان طرقی که نویسندگان در دل یک فرهنگ شهر را به تصویر کشیده‌اند می‌توان به ترس‌ها و آرزوهای نهفته در دل آن فرهنگ پی برد. مدینه‌های فاضله در دل فرهنگ‌های متفاوت، از جمله مدینه فاضله فارابی و اورشلیم جدید در کتاب مکاشفه یوحنا و شهر خدای سنت آگوستین قدیس نمونه‌هایی از شهرهای آرمانی‌اند که آرزوی رسیدن به کمال را در روشنایی ظهور منجی بر زمین در عهد سنت ترسیم می‌کنند. از دیگر رمان‌ها می‌توان به اتوپیای سرتوماس مور و شهر خورشید توماس گامپانلا اشاره کرد که دولت شهر آرمانی رنسانس را بازنمایی می‌کنند؛ آرمان‌شهرهایی که بیش از همه خود را وامدار جمهور آرمانی افلاطون می‌دانند. به علاوه، تکرار ظهور شهر در ادبیات آرمانی به شکل تجسد فیزیکی جامعه اتوپیایی توان دستیابی تخیل آدمی را به نوعی کمال نشان می‌دهد که در آن میل و آرزوی فرد برای بیرون فرستادن ارواح پلید به خارج از دیوارهای شهر خود را می‌نمایاند. چنین تصورات داستانی قدرتمندی ریشه در سیاست‌های واقعی قرون اولیه تاریخ غرب دارد، همان زمانی که زمانی رو به فزون برای داشتن مکانی پاکیزه در درون مرزهای دولت- شهر احساس می‌شد. مرزهایی که از سوی دیگر به منزله مدافعانی بودند که به شکل ابزارهایی برای ترمیم قدرت سیاسی عمل می‌کردند و در عین‌حال از ورود و خروج افراد و کالاها و جنبش‌های مردمی در درون شهرها حفاظت می‌کردند. به ندرت می‌توان آرمان‌شهری یافت – حتی در شکل کاملاً ایدئالیستی آن – که فاقد چنین عنصری از شمول و نظارت (دیوارهای محافظ شهر) باشد. شاید از همین روست که شکل‌گیری شهرهای سنتی در مدار پرستش‌گاه‌ها یا ابتنای آن‌ها بر دور قربانگاه‌ها اکنون فهمیدنی شده است.

دیدگاه‌های منفی‌باورانه ادبی درباره شهر نیز اغلب ریشه در ماهیتی سیاسی دارند. در محدوده وسیعی از متون، از دوره کلاسیک تا زمانه حاضر، شهر و روستا در موقعیتی متقابل قرار گرفته‌اند و بر فواید دومی به شدت تاکید می‌شود. از این منظر، شهر به منزله جایگاه گناه، ناراستی، تقلب و ارزش‌های دروغین نموده می‌شود که در تقابل با ارزش‌های طبیعی، مثبت و با اهمیت محیط روستایی قرار می‌گیرد. با این‌همه زندگی روستایی نیز خود دچار ناهمخوانی‌های بسیاری بود که به عنوان مثال می‌توان به مشهورترین اثر در این زمینه یعنی نمایشنامه آن‌طور که شما خواسته‌اید نوشته شکسپیر اشاره کرد. این‌ها نشانه‌هایی از رویکردهای متفاوت را در تاریخ اندیشه انسانی شامل می‌شود که از حسرت بازگشت تا تلاش برای برگرداندن بشر به صفای روستایی را در بر می‌گیرد. اما در دوره مدرن و با ظهور «نوع» رمان است که شهر جلوه‌ای دیگر در ادبیات داستانی می‌یابد. برای توضیح این مطلب که اصولاً رمان‌نویسان مدرن چه تلقی از شهر داشته و چگونه به بازنمایی آن در رمان‌های خویش پرداخته‌اند به گزارش بررسی تطبیقی یک شهر خاص، یعنی سنت پترزبورگ، در دو رمانی می‌پردازیم که به فاصله کوتاهی از هم منتشر شده‌اند.

سنت پترزبورگ: مقایسه تطبیقی در دو رمان ابلوموف و جنایت و مکافات

سنت‌پترزبورگ شهر برجسته روسیه قبل از انقلاب بود، جایگاه تزار و و محل استقرار مجموعه‌ای از کارهای برگزیده ادبی و در عین‌حال محیط بسیاری از آثار ادبی. در این مقاله در پی آن هستیم که تلقی از سنت‌پترزبورگ را در دو رمان اثرگذار یکی ابلوموف نوشته ایوان گونچارف و دیگری جنایت و مکافات اثر فیودور داستایوفسکی بررسی کنیم. شهر در سال 1703 بر روی دلتای باتلاقی و جدا افتاده‌ای در عرض 60 درجه شمالی، جایی که رودخانه نوا به داخل خلیج فنلاند می‌رسد ساخته شد. این شهر نام خود را از پطر کبیر گرفت، و این امر به واسطه وصیت پطر کبیر به جانشینانش بود که روسیه لازم است دارای شهری باشکوه و جلال و پرزرق و برق و عالی در مقام پایتخت باشد هم برای آن که این شهر نمادی از روسیه تلقی شود و هم اینکه منجر به « اروپایی کردن» امپراطوری عقب افتاده روسیه شود(برمن2 ، 1379). بندر آن می‌بایست چنان باشد که کوتاه‌ترین مسیر ارتباطی دریایی را از روسیه به سمت پایتخت‌ها و شهرهای تجاری شمال و غرب اروپا فراهم کند. انتخاب پطر کبیر درباره چنین موقعیتی بر اساس دوری از قلب فرهنگی و اقتصادی روسیه قرار گرفته بود و به صورت‌های گوناگون یادآور برخی از جنبه‌های برازیلیا، پایتخت برزیل، در دوره مدرن بود. توسعه اولیه سنت‌پترزبورگ با دقت هرچه بیش‌تر تنظیم و برنامه‌ریزی شده بود و معماری و ترکیب‌بندی آن بسیار با هیبت و تاثیرگذار طراحی شده بود، اما نکته آن بود که این شهر به دست نیروی کارگران و سرف‌هایی به اجبار ساخته شده بود که از بسیاری از نقاط روسیه بدانجا آورده شده بودند. همین امر باعث شد که سنت‌پترزبورگ از ابتدای تاسیس و آغاز به حیات، محلی از تناقضات باشد، شکوه و جلال بیرونی آن خشونت زننده و ناگوار واقعیاتی را که در پشت آن شکوه و جلال پنهان شده بود مخفی می‌کرد. سنت‌پترزبورگ در دهه‌های 1850 و 1860 نزدیک به حدود نیم میلیون نفر جمعیت را در خود جای می‌داد. برای بسیاری از آنان، به هر روی، کلان‌شهر محیطی خارجی و غریبه بود که به دشواری خود را با آن تطبیق می‌دادند. روسیه هنوز به طرز واضحی روستایی باقی مانده بود. بسیاری از مهاجران به سنت‌پترزبورگ در سر خیال بازگشت به «زندگی قدیم » خود را در ایالاتی که از آنجا آمده بودند می‌پروراندند. شهر پایتخت در واقع در بسیاری از زمینه‌ها در انتهای روسیه واقع شده بود و این قرار گرفتن بر لبه انتهایی نمی‌توانست اشتیاق بسیاری از مردم را به رضایت واصل کند. با این‌حال، این شهر جدید بود، جایی بود که روسیه و اروپا به هم می‌رسیدند و برای بسیاری از اهالی روسیه این شهر محلی برای فرهنگ، فعالیت و سرزندگی در تقابل با عقب‌افتادگی آن‌ها بود. سنت‌پترزبورگ دارای قابلیت‌های عظیمی بود، اما به همان اندازه نیز مسایل و مشکلات عظیمی داشت.

در این دوره و در شهری از تناقض‌ها و تضادها و تخالف‌ها بود که ماجرای دو رمان بسیار عظیم روسیه واقع می‌شود. ابلوموف در 1859 منتشر شد. ابلوموف دومین رمانی بود که ایوان گونچارف منتشر می‌ساخت و از نظر بسیاری از منتقدان این رمان نقطه‌عطفی در ادبیات روس بود، هم به سبب تلقی واقعگرایانه از شخصیت‌هایی از میان افراد بشر عادی و معمولی و هم به سبب خلق شخصیت ابلوموف. جنایت و مکافات در 1866 منتشر شد و به منزله شاهکاری از ادبیات معنادار جهانی تحسین شد. تحلیل بالینی داستایوفسکی از راسکولنیکوف، شخصیت اصلی رمان، موفقیت بسیار نظرگیری دانسته شده است. هر چند که داستایوفسکی بسیار بهتر از گونچارف در سطح بین‌المللی شناخته شده است و به شهرتی عالم‌گیر دست یافته است، اما آثار گونچارف همچنان تا به امروز در کشور نویسنده، روسیه، محبوب باقی مانده است.

هیچ‌یک از این دو نویسنده بنای آن را نداشته‌اند که چیزی درباره شهر بنویسند هر دوی این آثار که درباره آن‌ها در اینجا به بحث پرداخته‌ایم، عموماً به مثابه رمان‌هایی روان‌شناختی – روانکاوانه مورد توجه قرار گرفته‌اند، اما نباید از خاطر برد که نویسندگان هر دو رمان قهرمانان‌شان را در سنت‌پترزبورگ قرار داده‌اند و ایشان را از آن دسته از کوچندگان به سنت‌پترزبورگ انتخاب کرده‌اند که از زندگی روستایی‌وار روسیه کنده شده و در شهری چون سنت‌پترزبورگ جای گرفته‌اند، دقیقاً به مانند بسیاری ساکنان دیگر این شهر. این امر خود حرف‌های بسیاری درباره اهمیت سنت‌پترزبورگ برای زندگی و ادبیات کشور در آن دوره از تاریخ در خود نهفته دارد. در حالی که مسکو آشکارا مرکز امپراطوری روسیه بود، سنت‌پترزبورگ در میانه قرن بدل به پایتخت ملی برای بیش از صد سال شده بود. همچنین، سنت‌پترزبورگ نقطه‌ای شاخص از نظر پیوند با اروپا بود و اوپا نیز در آن زمان برانگیخته و در جوش و خروش بود. انقلاب صنعتی در حال گسترش بود. شهرهای بزرگ صنعتی با کارخانه‌های عظیم در حال سرکشیدن بودند، اقتصاد ریشه‌ای تندروانه داشت و تغییرات اجتماعی در حال گسترش به خارج از کشور بودند و در روسیه ، سنت‌پترزبورگ اولین محلی بود که از همه این احوالات متاثر می‌شد.

مضمون برانگیختگی، یا به عبارتی نشانه‌های جامعه‌ای در آشفتگی و غوغا، در هر دوی این رمان‌ها به تفصیل شرح و بسط یافته است. نه ابلوموف و نه راسکولنیکوف، که هر دو برآمده از پیشزمینه‌های سنتی در ایالات روستایی روسیه بودند، نمی‌توانستند خود را با زندگی در این شهر تطبیق دهند، شهری که به نظر می‌رسید دائماً در کرانه و بر لبه تیغ قرار گرفته است. هر دوی این شخصیت‌ها سرانجام در این شهر و به واسطه آن به از خود بیگانگی دچار شده‌اند. اما همسانی بین این دو داستان در همین‌جا به پایان می‌رسد، هر یک از نویسندگان این دو رمان دارای تجربیات بسیار متفاوتی از سنت‌پترزبورگ هستند که این تجربیات به نوبه خود در رمان‌های‌شان انعکاس یافته است.

گونچاروف بزرگ شده خانواده‌ای از طبقه بازرگانان بود که در سیمبرسیک (اولیانوفسکا) زندگی می‌کردند، شهر کوته‌فکر خواب‌آلوده‌ای در ولگا. او را برای تحصیل در ده سالگی به مدرسه‌ای در مسکو فرستادند و سرانجام در 1834 از دانشگاه مسکو فارغالتحصیل شد. سپس او به شغلی متعارف در حوزه خدمات شهری در سنت‌پترزبورگ گمارده شد که سی‌وسه سال به طول انجامید و مشتمل بر دو دوره بود که هر کدام شامل سال‌هایی طولانی بودند؛ او در هر دو دوره شغل طولانی خویش بازرس مطبوعات و نمایش‌ها و مامور سانسور رسمی بود. گونچاروف هیچگاه ازدواج نکرد و به ویژه بعد از موفقیت بی‌نظیر و چشمگیر ابلوموف در جستجوی راهی برای دوری گزیدن از شلوغی اجتماع و صحنه جامعه بود. به علاوه، او در تمام طول دهه‌های 1860 و 1870 در آپارتمانش در سنت‌پترزبورگ زندگانی گوشه‌گیرانه‌ای را سپری می‌کرد.

داستایوفسکی در مسکو زاده شد، اما بیش‌تر دوره زندگی‌اش را، به غیر از آن دوره ده ساله‌ای که در تبعید در اردوگاه کار اجباری سیبری به سر برد، در سنت‌پترزبورگ سپری کرد. زندگی او پرفرازونشیب و شامل همه چیز بود، اما در نهایت نوعی زندگی عرفی و مطابق آیین و قاعده بود. تمایل فطری و میل باطنی‌اش به قمار، بیماری صرعش، ازدواج‌هایش، دوره‌های متعدد دست‌وپنجه نرم کردن او با ورشکستگی و ناتوانی‌اش در پرداخت دیون و قرض‌هایش و بالاتر از همه این‌ها، تجربه‌اش در محکومیت به اعدام و سپس توبیخ او در آخرین لحظه به او نوعی گنجینه به واقع بی‌نظیر از تجاربی داده بود که همگی آن‌ها به نوعی در نوشته‌هایش متجلی است. جنایت و مکافات از سوی بسیاری به منزله یکی از بهترین آثار او قلمداد شده است و به واقع همین رمان بود که برای او شهرتی جهانی به همراه آورد.

ابلوموف و جنایت و مکافات به ترتیبی که گفته شد از خلال منابع بسیار متفاوتی از خلاقیت سربرآورده‌اند و پیرنگ‌ها و قطب‌بندی‌هایی بسیار مجزا از هم دارند. راسکولنیکوف که از خلال کناره‌های جنون ناشی از ناتوانی‌اش در آشتی دادن نظریه‌های مربوط به وجود انسان و ارزش‌های اخلاقی سنتی زاده شده بود، مرتکب قتل می‌شود، اما به واسطه عشق سونیا از این عذاب وامی‌رهد، سونیایی که خود روسپی است. ایلیاایلیچ ابلوموف، از سوی دیگر، بی‌غل و غش زندگی می‌کند اما زندگی او بیهودگی محض است و حتی عشق اولگا او را فقط برای لحظاتی معدود و به ندرت از خواب مرگ و بی‌علاقگی‌اش بیرون می‌آورد. به همین ترتیب ابلوموف رفته رفته از زندگی و از شهر جدا می‌شود و سرانجام بر اثر فقدان رغبت و دلبستگی می‌میرد. راسکولنیکوف به هر روی بخشی از سنت‌پترزبورگ و جزو آن است. او در یک زمان گند و کثافت و زیبایی سنت‌پترزبورگ را در می‌یابد؛ ستمکاری‌اش و شفقتش را، اما در هر صورت او به سختی به وسیله شهر ویران شده و شکست می‌خورد. فقط تبعیید به سیبری است که می‌تواند جان دوباره‌ای به او ببخشد.

چه‌چیز این شهر تزارهاست که آن را این‌چنین مقاومت‌ناپذیر ساخته است؟ سترونی در هر دوی این رمان‌ها در مقیاسی غیر بشری و نامردانه از سوی این مخلوق انسانی اولین چیزی است که با شدت تاثیرگذاری فراوان رخ می‌نماید. ابلوموف برای اول بار چنین به ما معرفی می‌شود که در آپارتمانش در خیابان گوروهوی در یکی از خانه‌های بزرگی زندگی می‌کند که در آن ساکنان بسیاری در حد یکی از شهرک‌های اقماری زندگی می‌کنند. راسکولنیکوف در یکی از اتاق‌های زیر شیروانی، زیر سقف یکی از خانه‌های بلند پنج طبقه که بیش‌تر شبیه یک گنجه است تا اتاق زندگی می‌کند. در آغاز هر دوی این سنت‌پترزبورگ‌ها به طرز آشکاری غیرقابل دوست داشتن‌اند. هر دوی رمان‌ها در آغاز شهر را به سطح اتاق‌هایی اجاره‌ای، کثیف و افسردگی‌آور فرو می‌کاهند. راسکولنیکوف در حال خرد شدن زیر فشار تهیدستی و فلاکت واقعی است، ابلوموف این عقده روانی که ترس از تنگدستی فراگیر به زودی او را در بر خواهد گرفت، او را فلج کرده است.

مضمون فقر و فلاکتی از این دست نوعی مقابله طنزآلود با مفهوم اصیلی از سنت‌پترزبورگ است که به منزله نمونه نوعی شهر در روسیه است، شهری که قرار بود منظم و از پیش طراحی شده ، با منظری بهجت‌آفرین و پایتخت متجسد همه آرزوهایی که در تازگی و معماری و طراحی آن تبلور یافته بودند باشد. این اولین عظمت بیرونی شهری از سنگ خاراست که نمی‌شود از آلودگی و کثافت آن به واسطه عمل موجودات انسانی اجتناب کرد. این مسئله در یکی از بخش‌های جنایت و مکافات به زیبایی به تصویر درآمده است، جایی که زنی از درون کانال اکاترینینسکی بیرون می‌آید و بر روی سنگفرشی از گرانیت زیبا در پشته خاکریز می‌نشیند.

فقر در نیمه قرن در سنت‌پترزبورگ شایع بود. فضای فعالیت راسکولنیکوف به ویژه از این حیث چرک و ناپاک و زننده بود، شاید این امر بازتابی از تاثیرات سبک دیکنز در خصوص بازآفرینی و نمایش صحنه‌های شهری بر داستایوفسکی باشد که سعی می‌کرد شهر را برای فقرا هرچه بی‌امان‌تر و بی‌حفاظ‌تر، تسلیم‌نشدنی و متروک و غم‌افزا توصیف کند. تجربه راسکولنیکوف از سنت‌پترزبورگ بیشت‌ر شبیه نگریستن از خلال شهر فرنگی است که رویارویی احساسی او را با شهر ممکن می‌سازد، تصاویر کوتاه و مختصر از هرزگی و آلودگی و قال و قیل و سر و صدایش و گاه به گاه نیز مناطق امن آسوده خیالی و تصاویر و بوهای مردمانش: مناطق سردرگمی‌ها، هیچکس در چنین شهری تحت کنترل نیست و به طریق اولی راسکولنیکوف نیز چنین است. بعد از ارتکاب به قتل، او بر لبه تیغ قرار می‌گیرد، تلاش می‌کند که در سرگردانی خودش در طول ساحل اکاترنینسکی به جستجوی راهی برخیزد که خود را از شر چیزهایی که از خانه پیرزن مقتول برداشته است آزاد کند. او می‌خواهد اشیاء دزدی را به داخل کانال پرتاب کند و همه ردپاها و آثار جرم زیر آب ناپدید شوند و به نظر می‌رسد که مسئله به پایان رسیده باشد. اما در آنجا زنان لباس می‌شویند و مردم گله‌وار در هر طرف پراکنده‌اند. راسکولنیکوف مجبور است به جستجوی جایی دیگر برآید، ولی باید در این خصوص به اقبالش تکیه کند، حیاط بلااستفاده‌ای که با انواع و اقسام آشغال‌ها پر شده است. اندک زمانی بعد، در حالی که سرگردان و آشفته‌حال در حال قدم زدن در میانه پل نیکلاونسکی است، بی‌اندیشه بدنبال کالسکه‌ای می‌رود و در حد مرگ بدنبال او می‌رود و فقط تنها شلاقی که کالسکه‌چی از پشت به او می‌زند او را متوجه خودش می‌کند این حادثه موجب می‌شود که زنی نیکوکار به دستگیری او برخیزد و در حال قدم زدن روی پل از این امر متاثر شده، به سمت راسکولنیکوف بیاید و ضمن آن که خیال می‌کند فقر و بیماری او را به گدایی واداشته است بیست کوپک در دستان او بگذارد. ده قدم دورتر، مشاهده دیگری از تاثیر شهر را بر روحیه راسکولنیکوف در وضعیت ذهنی آشفته او مشاهده می‌کنیم. منظره واقعی، تماشایی و باشکوه منظر رودخانه‌ی نوا به سمت فقر از زیر پل.

درد ضربه تازیانه فراموش می‌شود و گویی آب صاف آبی رنگ همه غصه‌ها را با خود می‌برد، آسمان بی ابر، هوای پاک و گنبد درخشنده کلیسای اعظم. این منظره به درستی او را به طرز غریبی سرد می‌کند، این تصویر بی‌نظیر برای چشم کور و فاقد زندگانی او نور و حیات به ارمغان می‌آورد. او پیش از این بارها و بارها برای ساعت‌ها در خیابان‌ها پرسه زده بود تا به خانه‌اش برسد و این بار نیز یکی از همان پرسه‌زنی‌های بیهوده آغاز می‌شود بدون هیچ تجدید خاطره‌ای از این‌که او تا لحظاتی قبل بر بالای پل بوده است. این صحنه‌ از گم‌گشتگی زمان حال در شهر را داستایوفسکی در خلال فعالیت‌های تب‌دار و آشفته راسکولنیکوف و جنبش‌های درونی آشوبناک او منتقل می‌سازد. سنت‌پترزبورگ راسکولنیکوف گاهی اوقات شبیه تپه‌ای است که مورچه‌ها و موریانه‌ها می‌سازند. می‌شود در شلوغی جمعیت عظیم مردم گم شد، چنان که دانه شنی در بیابان. او به ویژه مجاورت با بازار را دوست می‌دارد. زیرا در آنجا لباس‌های ژنده و کهنه او هیچ توجه اهانت‌آمیزی را به خود جلب نمی‌کند و گم شدن او در میان جمعیت این اجازه را به او می‌دهد که در بازار ساعت‌ها قدم بزند بدون آن‌که مردم شایعه‌ساز به دنبالش بیفتند. در آنجا شلوغی به واسطه آشغال جمع‌کن‌ها و میوه‌فروش‌های دوره‌گرد و دیگر مردم فقیر دکان‌دار است. اما گمنامی در لانه مورچگانی از این دست گمراه کننده است. از سوی دیگر شهر همچون شبکه‌ای از تارهای عنکبوتی پیچیده است که روابط آدمیان را در هم پیچیده است؛ همه سرانجام محل توجه خواهند بود.این امر نشان‌دهنده یکی از تناقضاتی است که در شهرها وجود دارد، گم شدن در شهر به همان اندازه ممکن است که دیده شدن.

در ادامه ناتوانی راسکولنیکوف در بازپرداخت اجاره‌اش به زن صاحبخانه موجب می‌شود که طی احضاریه‌ای از سوی پلیس به کلانتری فراخوانده شود، آن‌هم صبح زود روز پس از قتل. وضعیت آشفته او به وضوح در طی بازپرسی‌اش به چشم می‌خورد و همین موجب ایجاد بدگمانی می‌شود که او را به درک رابطه موش و گربه‌ای رهنمون می‌شود که بین خودش و پورفیری پتروویچ، سربازرس مسئول رسیدگی به پرونده پلیس بخش احساس می‌کند. پورفیری از بستگان دور رازومین، یکی از همشاگردی‌های راسکولنیکوف است که سرانجام با دونیا خواهر کوچک‌ترش ازدواج می‌کند. تاکید بر این روابط دور شخصی در شهری چون سنت‌پترزبورگ بیش‌تر از آن روست که ایده ارتباطات متقابل در تار عنکبوت شهر بیش‌تر نمایانده شود. ایده فقدان کنترل که مطرح شد درباره اتفاقات و ماجراها، روابط و موقعیت‌هایی که به نظر می‌رسد در مقابل توطئه‌های فردی و نیز به صورت توطئه‌ها و دسیسه‌هایی در برابر فرد خودنمایی می‌کند، این ایده را به صورتی می‌توان در خودکشی سویدریژایلف نیز دید. هرچند این مرد عیاش و فاسد جهان که در صدد اغواکردن و حق‌السکوت گرفتن از دونیا است و همان کسی است که همچنین از طریق یکی از همسایگان اتاق راسکولنیکوف اعترافات او را درباره قتل سونیا شنیده است، غرق در این افکار است که پایان احساسات او درباره نابسندگی روابط انسانی‌اش و این هجوم بی‌وقفه احساسات متضاد به کجا خواهد انجامید. نتیجه آخری که او درمی‌یابد موازنه‌ای است که آن را در نتیجه شلیک پایانی خودکشی‌اش در پس پشت کابوس‌های هولناک و بد کرداری‌هایی که در هتل ارزان قیمتی در حاشیه سنت‌پترزبورگ به سراغش می‌آید، در می‌یابد. طعنه‌آمیز آن که شهر با این همه اصلا به کنترل در نمی‌آید. مرگ سویدریژایلف نه تنها به شکنجه‌های بی‌پایان او خاتمه نم‌یدهد بلکه از سوی شهر به منزله قانونی تلقی می‌شود که می‌باید بدان اعتنا کرد. و به این ترتیب شهری که می‌بایست ونیز شمال روسیه می‌بود خود بر لبه پرتگاه بدبختی و فاجعه می‌زید. سیلاب و اطلاع از ضربه آن می‌باید از سویدریژایلف تا به جایی احساسات او را مشخص کند. صبح روز بعد از آگاهی از سیلاب است که او خودش را در زیر بار سنگینی از احساسات دوگانه در مهمان‌خانه می‌کشد. احساساتی که به خوبی به نمادهایی برای احوال شخصی او بدل شده ودر رمان بیان می‌شوند. با این‌همه در آن روزی که او خودش را می‌کشد هیچ دوگانگی بین حالات روحی او و احوالات روحی شهر آن روز تابستانی سنت‌پترزبورگ که هوا در آن نبایست خراب باشد نیست.

سنت‌پترزبورگ در ابلوموف بسیار کمتر از این‌ها با حضور فیزیکی و روان‌شناختی بی‌فاصله نمایش داده شده است. ابلوموف و خدمتکارش یادگارهای ارزشمند و عتیقه‌های دوره باستانی فئودالتیه روسیه‌اند. آنان از همین رو در کشمکش و ناسازگاری با احساس زندگی در چنین شهری جدید که به سبک شهرهای اروپایی نباشند، درگیرند. چنان که به زودی خواهیم دید، سنت‌پترزبورگ در ابلوموف در چند صفحه اول با معرفی خام‌دستانه‌ای از سوی گونچارف به تصویر کشیده شده است. این تصاویر هم از خلال ملاقات ابلوموف با مجموعه متنوعی از شهروندان و کارمندان شهری سنت‌پترزبورگ، سوسیالیست‌ها و قاچاق‌چیان این شهر در چند فصل اولیه رمان شکل می‌گیرد. این فصل‌ها در نهایت در فصلی که با عنوان رویای ابلوموف نام گرفته است، و فصل درخشانی است و در پی آن می‌آید، موازنه می‌شوند. این قطعه شاعرانه در اصل حدود ده سال قبل از آن به صورتی جداگانه قبل از انتشار رمان به چاپ رسیده بود. خانواده ابلوموف در آرامی و به صورتی قابل پیش‌بینی می‌زیستند و از قواعد اخلاقی تیره و تاری تبعیت می‌کردند که محصول نسل پدر ایوان اینچ بوده است و این هم خواننده را به یاد ابلوموفکا می‌اندازد، جایی که زندگی در آن به مثابه رودخانه‌ای آرام است و همه‌چیز مهیاست که بنشینی و به پشتی صندلی‌ات تکیه دهی و ساحل آرام را بنگری. رویای ابلوموف در اصل بازگشت به چنین نقطه آموزشی است، حومه‌ای دلپذیر با زندگی طولانی در آن که مرگ به آرامی خواب در آن می‌غلتد. بیداری ابلوموف از این رویا در بخش دوم رمان اتفاق می‌افتد و می‌فهمد که آن روزگار و راه‌های کهنه گذشته‌اند. اکنون ابلوموف از وراث ابلوموفکا شده است و خودش می‌باید امور مزارع را بگرداند، با بازدهی کم بسازد، عدم پرداخت اجاره زمینی را مدیریت کند و البته این مسیری بسیار متفاوت با رویای اوست. اما چه کسی به این چیزها اهمیتی می‌دهد. او همچنان در سنت‌پترزبورگ می‌ماند.

ابلوموف در واقع به شهر و پایتخت فرهنگی روسیه آمده است که منصبی در امور شهری به دست آورده است اما آن را بعد از فقط دو سال از دست داد. اما سعی می‌کرد که خود را به صورت فعالی اجتماعی در زمینه شهر و شهروندی زنده نگاه دارد که نشد. در ابتدای رمان او هنوز در جانب ویبورگ می‌ماند هر چند آنجا را همچنان احمقانه و دلتنگی‌آور می‌داند؛ مایه افسردگی! اما در نهایت این تلاش‌ها بیش از حد طاقت او به نظر می‌رسد و نتیجه آن می‌شود که نفرت و ناسازگاری جای آن را می‌گیرد. رفته رفته او خود را از اجتماع سنت‌پترزبورگ بیرون می‌کشد و به راستی در اتاق خانه‌اش ریشه می‌دواند.

خانه‌اش نیز نامرتب و نامربوط است. خدمتکارش لباس از مد افتاده‌ای می‌پوشد چرا که خاطره خاموش و فراموش ابلوموف پدر را زنده کند. از نظر او، سنت‌پترزبورگ تنزل یافته ابلوموفکاست. او همچنین خانواده آلمانیای را که در آپارتمان‌شان زندگی می‌کنند خوار می‌شمارد. خانه‌ای که در آن بسیار چیزها در حال تغییر است، خانه‌ای در نزدیکی‌های مرکز شهر سنت‌پترزبورگ دقیقا همان‌گونه جای شلوغ و درهمی که در جنایات و مکافات نیز به چشم می‌خورد: بازیگران بسیار و دوره‌گردها، دستفروش‌ها و جارزنان، و انبوهی از مردم گمراه می‌روند و می‌ایستند و فریاد می‌زنند. مزاحمت صداهای ترافیک بیرون از خیابان صدای کوبیدن تیرها و تیشه‌ها و فریادهای جمعی از کارگرانی که در خانه کناری به کار ساخت و ساز مشغول‌اند همگی عذاب‌آوری شهر را به رخ می‌کشند. در کنار باغچه خانه پیاله‌فروشی است که خدمتکار ابلوموف غالباً به آن سر می‌کشد و در این میان فقط انزجار ابلوموف قابل بیان است. انزجار از صداها و آن هم در برابر سکوت بهشتی که از دست رفته است. این بهشت همان رمانس عاشقانه ایوان اینچ است با اولگا که برای چند صباحی سنت‌پترزبورگ را قابل تحمل می‌کند. به مانند راسکولنیکوف، او نیز به پرسه زدن بی‌هدف در کرانه ساحل نوا می‌پردازد، اما به دلیلی دیگر؛ به خاطر آرامش آن دور از خطه نزدیک شهر در این لبه دور که او را به یاد اولگا می‌اندازد. اولگایی که دست‌های یاس بنفش را به ابلوموف داده بود ولی ابلوموف عقیده داشت که سوسن‌ها خوش بو ترند، چرا که سوسن‌ها به دل جنگل نزدیک‌ترند تا یاس‌هایی که به هر شیروانی می‌رویند. این امر از طبیعت این دو سخن می‌گوید: یاس بنفش نمادی از شهر است و برای ابلوموف این نماد سرشار از بوهای تند و صداهای سرسام‌آور و فعالیت‌های ناعاقلانه. اما به هر حال چاره‌ای نیست و ابلوموف، اولگا و خاطرات به شهر برمی‌گردند. با این‌همه در سه ماه دلپذیر تابستان با اولگا، ابلوموف تمام تپه‌های اطراف سنت‌پترزبورگ را می‌گردد. در نهایت نیز در ماه اوت که باران‌ها شروع می‌شوند و دود از دودکش ویلاهای تابستانی برمی‌خیزد ابلوموف خانه‌اش را در ویبورگ به خدمتکار و زنش می‌دهد تا خود به دنبال جای دیگری در شهر بگردد. و عصر همان روز وقتی اولگا را در خیابان می‌بیند می‌داند که دیگر در این شهر نمی‌تواند هرگاه که خواست به دیدار اولگا برسد. خانه‌های نزدیک به اولگا بسیار گران‌اند و او بار دیگر به خانه دوستی در نزدیکی ویبورگ برمی‌گردد. این رفت و برگشت و تضاد میان شهر و حومه در ابلوموف مشابه با آن چیزی است که در جنایات و مکافات می‌گذرد. در ابتدای رمان راسکولنیکوف در داخل شهر قدم می‌زند و این بدان معناست که او به خانه‌اش برمی‌گردد. اما وقتی او به ناگهان با آن فکر جنایات در ذهنش رو به رو می‌شود قدم‌هایش او را به بیرون می‌برند، به جایی در نزدیکی‌های رود نوا، جایی که رود از زیر پل چرخ زنان می‌گذرد و به سمت جزیره‌های دوردست می‌رود.

و به این ترتیب تمایز طبقات فرودست به خوبی نشان داده می‌شود. راسکولنیکوف در آنجا با رفتار و منش طبقات فرودست آشنا می‌شود و می‌بیندشان دلیجان‌های پر زرق و برق و مردان و زنان اسب سوار و ییلاق‌های تابستانی و هر چیز که بخواهند زندگانی‌ای که بسیار با چرک و کثافت طبقات فقیر متفاوت است. کثافتی که در هر دو رمان مرکز شهر سنت‌پترزبورگ را فراگرفته است و دقیقا آنجا که منطقه از حیث معماری و نقشه بی‌نظیر است، این هنر شهر سازی تنها پوسته‌ای پر نقش و نگار بر زخم چرکین اندرونی گذاشته است. شهری که قرار بود پایتخت زیبای تزارها شود و شهری که با نقش‌های خارق‌العاده خلق شده بود، رفته رفته بر باد می‌رود.

آزاد شدن سرف‌های 1861، افزایش صنعتی شدن شهر و دیگر عوامل اقتصادی به همراه رشد ناگهانی جمعیت شهر نشین که بیش‌تر شبیه به انفجار بود، سنت‌پترزبورگ را به شهری بی‌دفاع در برابر جنبش‌های اجتماعی و دهقانی بدل ساخت.

خانه‌دار شدن مشکلی بی‌پاسخ بود و با از بین رفتن حاشیه‌های جنگلی شهر، منطقه مرکزی هرچه بیش‌تر و بیش‌تر شلوغ شد. مقتول جنایت و مکافات در خانه‌ای بزرگ زندگی می‌کند که از یک سو به کانال مرکزی شهری و از سوی دیگر به خیابان راه می‌برد. و این امر در تضاد با خانه محقر زیرشیروانی قاتل است. و از یاد نبریم که در آن زمان شهر سرشار از مردانی است که به امید کاری به سنت‌پترزبورگ سرازیر شده‌اند و اکنون در میخانه سرگردان‌اند و زنانی که در ابتدای ساخت شهر به همراه انبوه کارگران بی مزد و منت از همه روسیه برای کار فراخوانده شدند و بازماندگان‌شان در شهر ماندند. بیکاری و فقر اکثریت را به سمت جنایت می‌راند. این سنت‌پترزبورگ راسکولنیکوف است، اما سنت‌پترزبورگ ابلوموف کثافتی از نوع دیگر است.

این دقیقا همان تفاوت تجربه شهر از دو منظر در رمان است. داستایوفسکی شهر را به مثابه قدرت سلطه‌ای می‌داند که افراد را در درون خود فرو بلعیده است و افراد و مردمان و وقایع همگی در یک پیوند متقابل در نظامی از پیچیدگی شگفت‌‌انگیز در هم تنیده‌اند. این دیدگاه در اصل در ایده شهر به مثابه یک ارگانیسم در ابتدای قرن بیستم تبلور یافته است. از همین روست که مردمان در جنایت و مکافات هیچ قدرتی برای تاثیر بر مسیر این ارگانیسم ندارند. سنت‌پترزبورگ برای داستایوفسکی شهری مشرف بر آشوب است داستایوفسکی به ایده بنیان‌گذاران و نظام‌دهندگان اولیه شهر بی‌اعتناست و آنچه او درمی‌یابد تنها تباهی آدمی در برابر سلطه بی‌چون و چرای شهری است که از آن می‌نویسد.

بار دیگر شهری که دوست ...

با بررسی این مقایسه تطبیقی روشن می‌شود که رویکرد به شهر در رمان‌هایی که حتی به فاصله کوتاهی در پی هم منتشر شده‌اند چگونه بوده است: رویکردی که آدمی را در شهر و در عین‌حال شهر را بازنمای احوال آدمی می‌بیند. از این منظر باید در گزارشی دیگر این امر را بررسید که چگونه شهرهای ایرانی، و به ویژه تهران، در رمان‌های فارسی گزارش شده و چگونه به برساخته شدن شخصیت‌ها و پیشبرد قصه یاری رسانده‌اند. شهری که در قالب خرابه‌های ری در بوف‌کور ظاهر می‌شود و خانه‌هایی توسری‌خورده و گاه مشحون از وهم دارد چه نسبتی با کلان‌شهری دارد که از دل رمان‌های دهه 1380 سر برآورده است؟ به این ترتیب شاید بتوان گستردن ساختار فیزیکی شهر تهران را در طی تاریخ رمان ایرانی از سویی، و برآمدن صورت خیالی شهر تهران را از سوی دیگر پی گرفت. شاید به این ترتیب و با شیوه‌ای که الک پاول برای بررسی سنت‌پترزبورگ پیش نهاد، بتوان درآمیختگی‌های سنت و مدرنیته را در قالب زندگی روزمره شهری که زنده و جاندار است و چون سازوبرگی که انسان را به محیطش می‌پیوندد (لهان، 1988) در تهران دید.

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت:

1 - دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات فرهنگی دانشگاه علم و فرهنگ leilabengaran@gmail.com

 

2- لازم به تذکر است که برمن در اثر ارزشمند تجربه مدرنیته در فصل نسبتا مفصلی به چگونگی برآمدن سنت پترزبورگ و مدرنیزاسیون ناقص تزاری در آن پرداخته و حتی آن را از دید ماندلشتام و پوشکین بررسیده است و به بررسی تطبیقی شهر در منظر پوشکین و بودلر هم دست زده و از این شهر در آثار گوگول نیز ذکری آورده است؛ اما درباره تاثیر این شهر در فضاهای رمان‌هایی که در این مقاله بررسی شده‌اند ساکت مانده و این امر در آن کتاب مغفول واقع شده است.

 

منابع و مراجع

• گونچاروف، ایوان (1386) ابلوموف، ترجمه سروش حبیبی، فرهنگ معاصر

• داستایوفسکی، فئودور(1387) جنایت و مکافات، ترجمه مهری آهی، خوارزمی

• برمن، مارشال(1379) تجربه مدرنیته، ترجمه مراد فرهادپور، طرح نو

• وات، یان (1379) پیدایی قصه، ترجمه ناهید سرمد، نشر علم

• Bellow, Saul (1987) More die of heartbreak, Secker & Warburg

• Mumford, Lewis (1961) The city in history, Secker & Warburg

• Paul, Alec (1994) " The St. Petersburg of Oblomov and Crime and punishment" in Writing the city, ed. Peter Preston & Paul Simpson- Housley, Routledge

• Peter Preston & Paul Simpson- Housley (eds.) (1994) Writing the city, Routledge

• Lehan, Richard Daniel (1988) The city in literature: an intellectual and cultural history, University of California Press

مربوط به ماهنامه شماره 11