فصلنامه ادبی داستانی خوانش

علیرضا آبیز

علیرضا آبیز
نویسنده: علیرضا آبیز

 1

بر تخته‌ی اعلانات عکس شاعری است

که در 50 سالگی در گذشت

و در کنار آن پوستر چهارصد ضربه

که پنج‌شنبه‌ی پیش در سینما دیدم

در سمت راست این پوستر

دعوت به شعر خوانی در باغ نباتات

زیرش دستورالعمل باز و بست کردن پرده کرکره

و کنار آن برنامه‌ی بازیافت زباله‌ها

 

در مرکز برنامه‌ی روزانه‌ی من است

طبق این برنامه من اکنون در خوابم

ساعت 11 صبحانه می‌خورم

ساعت 13 ترجمه می‌کنم

ساعت 15 در کتابخانه‌ام

ساعت 19 به کار دلخواه می‌پردازم

 

چند سالی است در ساعت 19 مانده‌ام.

 

2

اتاق کار نویسنده در نور سپیده‌دم تاریک روشن است

پرده‌ها را کشیده‌اند-

پرده‌ها را باید می‌زد کنار – نزده است.

اگر من نویسنده بودم

پرده‌ها را می‌زدم کنار

پنجره را می‌گشودم

روشنایی را به داخل اتاق می‌خواندم

من نویسنده نیستم

فقط راقم این سطور هستم

از فرط خریت

پرده‌ها را کشیده‌ام

در این سپیده‌دم زیبا

نشسته‌ام در آشپزخانه

به قوطی نمک روی میز می‌نگرم.

 

3

 

در را به رویش گشودم

به خانه دعوتش کردم

چترش را بست و به درون آمد

 

بر صندلی نشست

چای آوردم

سیگاری کشیدیم

از هوا و سیاست سخن گفتیم

 

او را به حمام بردم

به تکه‌های کوچک بریدم

در فریزر جا دادم

چترش از چوب رختی آویزان است.

مربوط به ماهنامه شماره 11