فصلنامه ادبی داستانی خوانش

اگه من زنت بشم، منو با چی می زنی؟

اگه من زنت بشم، منو با چی می زنی؟
نویسنده: سید نوید سید علی اکبر

اگه من زنت بشم، منو با چی می زنی؟

یادداشتی درباره ی سوسک شدگی زن ایرانی

سید نوید سید علی اکبر

«آیا می توانیم آرام بمانیم؟»

این جمله ای است که بارها و بارها در کنارمان شنیده ایم. جمله ای که شبیه به تولد آفتاب یا شبیه به بیرون خزیدن کرم از زیر خاک در یک روز بارانی تکرار می شود. جمله ای دور، پریشان و ترسو که در اطرافمان وول می خورد. و این دغدغه ی آرامش و امنیت پایدار است که انبوهی دیگر از کلمات را با خودش به همراه می کشد:

«هرکس باید سرش به کار خودش گرم باشد»

یا شعر گونه اش:

«هرکسی کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش»

اما آیا درهم تنیدگیِ زندگیِ اجتماعی به ما این فرصت را می دهد؟ آیا پیوستگیِ عجیب حوادث و ماجراها به ما، اجازه ی آرام ماندن، اجازه ی کار کردن برای خود را می دهد؟

من یک نویسنده ی کودک هستم و آن شب سعی می کردم سرم را به کارِ خودم گرم کنم. قصه ی زیبای خاله سوسکه را که دنبال شوهرش می گشت، گذاشته بودم جلوی رویم، می خواندم و لذت می بردم . همان فولکلور معروف ایرانی که همگی بارها و بارها شنیده ایم.

«اگه زنت بشم منو با چی می زنی؟»

و آقا موشه که جواب می داد: «با این دمب نرم و نازکم»

و خاله سوسکه زن آقا موشه شد.

سیگارم تمام شده بود. لباس پوشیدم و بیرون رفتم. شب بود و ماه به زشتی زمین دهن کجی می کرد. سر کوچه صدای جیغ و داد یک زن می آمد. قدم هایم را کند کردم و ایستادم. می ترسیدم بروم. نگاهم را به دیوار دوختم و به صدای گوش-خراش و آزرده ی آن زن گوش سپردم. داشت کتک می خورد.

روی دیوار سوسک سیاهی توی تاریکی شاخک هایش را تکان می داد. از سوسک سیاه هم ترسیدم. قدم هایم را تند کردم تا سریع تر بتوانم به فضای آرام اتاقم و رویای خاله سوسکه باز گردم. سر کوچه پسر جوانی به دوست اش، نامزدش، همسرش(چه فرقی می کند!) می گفت: «خفه شود و جیغ نکشد.» و هر بار که آن دختر جیغ می کشید توی صورتش می زد. نگاهش که به من افتاد گفت: «تو دیگه چرا نگاه می کنی؟ برو گمشو تا نزدم لهت کنم»

قدم هایم را تندتر کردم و به آسمان، به شب، به ماشین و به آسفالت خیابان نگاه کردم. چیزهایی که زبان نداشتند و هیچ نمی خواستند من را له کنند. سیگار که خریدم هنوز آن دختر و پسر جوان سر کوچه ایستاده بودند. پسر دستهایش را روی شانه های نامزدش انداخته بود. دختر سرش را کمی به شانه های پسر کج کرده بود و همه چیز آرام بود. آن پسر دوباره به من نگاه کرد. به آسفالت خیابان نگاه کردم تا له نشوم یا ناراحتش نکنم. باید به اتاقم باز می گشتم.

این تغییر ناگهانی وضعیت، از کتک خوردن به در آغوش گرفتن، حیرت زده ام کرده بود. فکر می کردم با یک داستان شگفت یا چیزی از جنس هنر و جادو روبه رو شده ام.

در فاصله ی سیگار خریدن من چه اتفاقی افتاده بود؟

افسوس می خوردم که این صفحه از داستان را نخوانده ام. یک حفره ی خالی بزرگ بین دو وضعیتِ کاملا متضاد وجود داشت. حفر ه ی سیاهِ بی انتهایی که من را می ترساند و می خواست ببلعد. همه ی داستان خاله سوسکه را می بلعید و آن سوسک سیاه را در تاریکی می بلعید. حفره ی سیاهی که نمی گذاشت آرام باشم و سرم را به کار خودم گرم کنم. چطور می توانستم این همه بی تفاوت از کنارش بگذرم؟ این فضای خالی که هیچ چیز از آن نمی دانستم آزارم می داد و آرامشم را به هم می ریخت. این صلح، این آرامش ثانویه چگونه آفریده شد؟

می خواستم داستان خاله سوسکه ام را بخوانم ولی جز هول چیز دیگری در داستان نبود. جز هراس شنیدن جیغ آن دختر صدای دیگری به گوشم نمی رسید . آن داستان که تا همین چند لحظه ی پیش آن همه لذت بخش بود، به کابوسی هولناک تبدیل شده بود.

خاله سوسکه، داستان غم انگیز زن ایرانی بود. نه حتی تبلور رویدادها و تاریخ گذشته، که در اکنون مان می چرخید.

چگونه بود که زن به سوسک تبدیل شد؟ آیا شبیه داستان کافکا یک روز صبح از خواب بلند شد و دید سوسک شده است؟ آیا پیش از سوسک شدن اش زمانی شبیه انسان زندگی می کرد؟ چرا با سوسک شدن «آقای سامسا» در داستان مسخ شوکه می شویم، ولی خاله سوسکه که نقش زن را یک سوسک سیاه بازی می کند بهت زده مان نمی کند؟ شاید به این دلیل باشد که زن در آن قصه ی قدیمی از ابتدا به شکل سوسک وارد می شود. سوسکی که دنبال شوهر می گردد.

«از ابتدا سوسک بودن» کارکردی دوگانه دارد. اولین کارکردش آرامش دهنده است. شبیه به مسکن عمل می کند. این که ما از ابتدا با سوسک بودن زن آشنا شویم. که بپذیریم این زن از اول سوسک است و این سوال را نپرسیم که چرا سوسک شد؟ یعنی کارکرد ابتدایی و پوسته ی بیرونی اش شبیه به عنصری تثبیت کننده عمل می کند. حالتی که نمی خواهد در ذهن ما به هم ریخته گی و آشفتگی ایجاد کند. حالتی پذیرا که من همینم. که من سوسکم و هیچ وقت چیزی جز سوسک نبوده ام که بخواهی به زندگی پیشینم فکر کنی. من از ابتدا همین بوده ام. تغییر شکلی صورت نگرفته است که تو را شوکه کند. یا تو را به فکر فرو برد. یا دلت را بسوزاند. کارکرد اول قصه خام کننده است. نوازشی که کودک را، خواننده را بخواباند. و به همین دلیل است که هیچ وقت هراسی در خوانش اولیه تولید نمی شود. منظورم از هراس، هراسی از جنس متن کافکاست. در آن جا ترسِ مخاطب و شگفتی اش از این است که این بابا یک روزی آدم بود بعد سوسک شد. اما ترسی از این جنس از داستان خاله سوسکه بیرون کشیده شده است. و درست به همین دلیل است که در خواننده اش بیشتر از غم، شادی و خنده و بازیگوشی تولید می کند.

اما وقتی ذهن به هم می ریزد و نمی تواند آن نگاه پیشین را به متن داشته باشد؛ این «سوسک شدگی» هراس انگیزتر از مسخ جلوه می کند.

آیا این سوسک تنها به دلیل تشابه ظاهری زن گذشته با این حشره به داستان وارد شد؟ چرا شخصیت اصلی داستان خاله ملخ نشد؟ یا خاله مورچه؟ یا هزار پا نشد؟ چرا شد خاله سوسکه؟ چرا شد یکی از منفورترین حشرات؟ چرا تمامی مردهای داستان به جز آقا موشه، چهره های فانتزی و دگرگون شده ندارند؟ چرا بقال یا قصاب شبیه به متن رئالیستی آدم است؟ چرا این تغییر شکل فقط در مورد تنها شخصیت زن داستان اتفاق می افتد؟ تبدیل شدن از آدم به سوسک؟

هنوز جیغ های آن دختر توی سرم می پیچد و من به قصه ی خاله سوسکه فکر می کنم. دیگر تنهایی اتاقم من را در خودش حل نمی کند. من در همان اتفاق توی کوچه مانده ام و نمی توانم سرم را به کار خودم گرم کنم.

سوال ام را تکرار می کنم: آیا آشفتگی و در هم تنیدگی زندگی اجتماعی به یک نویسنده این اجازه را می دهد که سرش را به کار خودش گرم کند؟ در همان زمان کوتاه، به اندازه ی یک سیگار خریدن و برگشتن آرامشم به هم ریخته بود. تنهایی اتاقم را از من می دزدید و فکرهایم را آشفته می کرد. حالا در اتاقِ من زنی بود که برای اینکه صدایش را بلند می کرد کتک می خورد. زنی از جنس کابوس واقعیت. و به یک باره این کابوس چهره اش را در هم می کشید و محو می شد وکابوسی دیگرگونه و هول انگیزتر شکل می گرفت. زنی که دست هایش را دور مردش حلقه کرده بود و سرش آرام به سمت شانه ی او کج کرده بود؟ خسته تر از آن بود که بتواند بخندد یا حرف بزند. چه برسد به اینکه جیغ بکشد.

دلم می خواست هنوز هم می توانستم بار دیگر آن رویای شیرین و لذت بخش خاله سوسکه را تجربه کنم؟ لذت خاله سوسکه پیش از خرید سیگار. اما نمی شد. خاله سوسکه دنبال شوهر می گشت. همه ی آدم ها حاضر بودند شوهرش باشند و تنها دغدغه ی خاله سوسکه این بود که اگه زنت بشم منو با چی می زنی؟ سراسیمه توی داستان می گشت و تنها سوالش همین بود. «منو با چی می زنی؟»

بهتر است به شیوه شکسپیر صحبت کنیم. زدن یا نزدن... مسئله این نیست. صحبت از با چی زدن است؟ در زدن هیچ تردیدی وجود ندارد. دوراهیِ خاله سوسکه و گره ی کارش در بین دو فعل متضاد نیست. خاله سوسکه مطمئن است که کتک می خورد. همه تلاش و دست پا زدن خاله سوسکه در داستان برای این است که قرارست با چی کتک بخورد؟ با سنگ ترازو؟ با ساتور؟ با دمب نرم و نازک؟

رنج زن ایرانی به سوسک شدگی ختم نمی شود. درد تا پایان همراه اش می ماند. یعنی رنج خاله سوسکه فقط یک رنج روحی، یک مسخ شدگی درونی نیست. بدنش قرار است آزار ببیند. بدنش قرار است شکنجه شود. خاله سوسکه در این هیچ شکی ندارد. تلاشی هم اگر هست در تخفیف شکنجه است و نه در حذف آن. حالا داستان خاله سوسکه دردناک تر شده بود. چگونه می توانست به لذت بخشی اش به عنوان یک متن ادامه دهد؟ صدای جیغ می آمد و من خاله سوسکه را می دیدم که دستهایش را پشت آقا موشه حلقه کرده است و سرش را به شانه ی او تکیه داده و می رود. خاله سوسکه از اتاق من دور می شد. چسبیده به شوهرش. دمب نرم و نازک آقا موشه را می دیدم که توی باد می رقصید و از پنجره بیرون می رفت و در تاریکی شب گم می شد. هنوز صدایی توی آسمان می پیچید:

 

«اگه زنت بشم منو با چی میزنی؟»

«با این دمب نرم و نازکم»

آیا پایان خوشی بود برای خاله سوسکه؟ کتک خوردن با دم نرم و نازک موش؟ تلاش هایش به بار نشسته بود؟ آرام و خوشبخت بود؟

نمی دانستم. باید قدم می زدم. باید به برگ ها فکر می کردم. به حرکت باد. به آسفالت خیابان. باید به ماه فکر می کردم که به زمین دهن کجی می کرد. و به شب فکر می کردم. باید از اتاقم بیرون می رفتم و این ها را، همه ی این فکر و خیال های سرسریِ دردناک را ذره ذره در باد رها می کردم. باید جوابی برای سوال ام پیدا می کردم. آیا در هم تنیدگی زندگی اجتماعی، به نویسنده این اجازه را می دهد که سرش به کار خودش باشد؟

و هنوز صدای خاله سوسکه توی سرم می پیچید که می گفت:

«اگه من زنت بشم منو با چی می زنی؟»

مربوط به ماهنامه شماره 13