فصلنامه ادبی داستانی خوانش

بازی عروس و داماد / بلقیس سلیمانی

بازی عروس و داماد / بلقیس سلیمانی
نویسنده: بلقیس سلیمانی

بلقیس سلیمانی

 مجموعه داستان مینی‌مال بلقیس سلیمانی به نام « بازی عروس و داماد »  آماده‌ی چاپ است. او سه داستان از این مجموعه را در اختیار خوانش قرار داده است که با هم می‌خوانیم.

داداشی

براي داداشي كارت نفرستادم، به عروسي هم دعوتش نكردم، ولي به او فهماندم مي‌تواند در مراسمي كه آخر شب در پاركينگ آپارتمان، بعد از آمدن از تالار مي‌گيريم، شركت كند. خواهر و برادرها، عروس و دامادها از ديدنش تعجب كردند و به من چشم‌غره رفتند. همان كت و شلوار بيست سال پيش را پوشيده بود، موهاي جو و گندمي‌اش را خوب شانه زده بود و كفش كهنه‌ي شوهرم مصطفي را كه دو ماه پيش به او داده بودم، واكس زده بود و پوشيده بود. يك دسته‌گل رز قرمز هم آورده بود. دخترم الناز با اكراه او را بوسيد و داماد با او دست داد. فاميل‌هاي دور، از زنده بودنش تعجب كرده بودند، بعضي به عمد او را نديده گرفتند و بعضي او را متلك‌باران كردند. خوشبختانه همسر و دخترهايش به اين مجلس نيامدند، همان دم تالار خداحافظي كردند و رفتند؛ حدس مي‌زنم مي‌دانستند كه داداشي ممكن است به مراسم خصوصي‌مان آمده باشد. داداشي برخلاف خيلي از معتادها، سر به تو و منزوي بود. در مراسم با هيچ‌كس حرف نزد و وقتي ديد خواهرها و برادرها با خانواده‌هاي‌شان زودتر از موعد رفتند، بدون اين‌كه نظر كسي را جلب كند، از مجلس خارج شد. دم در بوسيدم‌اش و از آمدنش تشكر كردم.

فرداي عروسي مثل هميشه، پس‌مانده‌ي غذاها را جمع كردم و يك شيشه شيركاكائو خريدم و به طرف آپارتمانش رفتم. نرسيده به آپارتمانش گوشه‌اي پارك كردم، سم سيانور را با سرنگ به داخل شيركاكائو تزريق كردم و بعد سوراخ آلومينيومي درِ شيشه‌ي شير را ترميم كردم. وقتي غذاها و شيشه‌ي شير را به او مي‌دادم، مي‌دانستم اين آخرين باري است كه در را پشت سرم قفل مي‌كند.

دو هفته بعد براي شناسايي جسدش به پزشك قانوني رفتم، صورتش تغيير كرده بود، سياه و متورم بود. گفتم، روي مچ دست راستش جاي يك زخم قديمي هست. دستش را از كشوي سردخانه بيرون آوردند. جاي دندان‌هاي هشت‌سالگي‌ام را روي پوست او ديدم. جاي زخم را بوسيدم. اين زخم را خوب مي‌شناختم؛ مجازات پسرك نه‌ساله‌اي بود كه شيركاكائوي خواهر هشت‌ساله‌اش را خورده بود.

***********************

دوازده سالگی

 خواهر بزرگم در هفده سالگي ازدواج كرد و در سي‌ودو سالگي مرد. او دو دختر دوقلوي هشت‌ساله داشت كه كاملا شبيه خودش بودند. خواهر دومم در بيست‌وهفت سالگي ازدواج كرد و در چهل سالگي مرد. او يك پسر و يك دختر داشت. خواهرم مي‌گفت: دخترش خيلي شبيه من است. من در دوازده سالگي مردم ، وقتي هنوز خواهرهايم ازدواج نكرده بودند.

***********************

بازی عروس و داماد

زري جان سي‌وشش سالش بود و هنوز عروسي نكرده بود. برادر كوچكش كه براي تحصيل روانه‌ي غرب شد، زري جان از هفت دولت آزاد شد. اول به آقا فرزين، ساندويچي محله‌شان پيشنهاد ازدواج داد و بعد به احمدآقا، ميوه‌فروش محله‌شان. زري جان از صبح تا شب جلوي مغازه‌ي لباس عروس فروشي سر ميدان محله‌شان مي‌ايستاد و لباس‌ها را نگاه مي‌كرد و دل هر بيننده‌اي را مي‌سوزاند. بالاخره جلسه‌ي خانوادگي براي اين معضل بزرگ تشكيل شد. مادر پير از همه‌ي پسر و دخترهايش خواست فكري به حال زري جان بكنند و گفت: زري جان روزي هزار بار استخوان‌هاي پدرش را در گور مي‌لرزاند. فرهاد برادر بزرگ زري جان گفت مي‌تواند يك شوهر قلابي براي زري جان دست و پا كند و يك جشن عروسي براي او راه بيندازد، بلكه زري جان آرام بگيرد. عباس يكي از كارگرهاي كارگاه فرهاد پذيرفت كه با زري جان ازدواج كند. عروسي مجللي براي زري جان گرفتند و عملا زري جان عروس شد. روز بعد از عروسي، زري جان دوباره لباس عروسي پوشيد و عباس آقا را وادار كرد لباس دامادي‌اش را بپوشد و سر سفره‌ي عقد بنشيند. دوباره عسل در دهان هم گذاشتند و حلقه رد و بدل كردند. ظرف يك ماه، زري جان بيست و هفت دفعه بازي عروس و داماد راه انداخت. عباس آقا به آقا فرهاد شكايت برد. دوباره جلسه‌ي خانوادگي تشكيل شد. قرار شد عباس آقا در يك تصادف بميرد و زري جان بيوه شود. عباس‌آقا مرد و همه، از جمله زري جان لباس سياه پوشيدند و عزاداري كردند. زري جان چهل روز لباس سياه پوشيد. روز چهل و يكم، اول به  آقا‌ فرزين ساندويچي محله‌شان و بعد به احمد‌آقا ميوه فروش پيشنهاد ازدواج داد، دلش براي بازي عروس و داماد تنگ شده بود!

مربوط به ماهنامه شماره 5