فصلنامه ادبی داستانی خوانش

رضا غنی‌راینی

رضا غنی‌راینی
نویسنده: رضا غنی‌راینی

 

 

 

سقوک

رضا غنی راینی (وستا)

چرا مرا در تیمارستانم

خلبان هستم یکُم

فقط دوست داشتم در آینده کودک شوم

همه از زمین بلند می‌شوند

لطفا کمربندم را به تخت ببندید دست‌هایم

انسان را در هوا هم به حال خودم رهایش نمی‌کنید

سوخت

جعبه مداد رنگی سیاهم ببینید

حواسم نبوده

کوه را نقاشی می‌کردم

سوخت

بگذارید حرف‌هایم تمام شد

هیس!

و کودک در هواپیما سکوت1 کرد

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانویس:

1ـ سکوت وستایی از سقوط

 

 

*************************

 

 

آغوش کردند

به زنده یاد «آرمان» آرمید «شمس»

 

 می‌میرفت

به سمت بالای شهر

در آغوش پدر

در سر بالالایی بخواب رفت

ای‌ مرد چرا او را گوشه‌ی پیاده‌رو خیابانید

دست بر پیشانی‌اش بگذارید

دماوندِ بدنش پایین است

مربوط به ماهنامه شماره 5